یادگارخودم

خرید بک لینک
موبایلم زنگ میزنه ، گوشی رو برمیدارم ، شماره ناشناس ، جواب میدم ، خانمی از پشت گوشی میگه من همسر محسن هستم ، مکث می کنم تا بفهمم کدوم محسن ، خانمش متوجه مکث من میشه و میگه محسن بچه محل قدیمی ، بلافاصله متوجه میشم ، محسن یکی از رفیق های نزدیک من توی محل قدیمی بود ، باهم مدرسه رفتیم و باهم بزرگ شدیم ، خیلی خاطره ازش داشتم ، بعد از اینکه ما از اون محل رفتیم ، ارتباطمون رو حفظ کرده بودیم ، توی دوران دانشگاه اون رشته حقوق خوند و من مهندسی ، هر از چندگاهی من می رفتم محل قدیمی میدیدمش و بعضی وقتها اون می اومد ، بعدش هم ارتباطمون رو حفظ کردیم ولی حدود یکسالی بود که بخاطر یه موضوعی از هم خبر نداشتیم ، گفتم محسن خوبه ، مکثی کرد و گفت تماس گرفتم بگم محسن فوت کرده و فردا تشیعع جنازه اش از خونه پدریش توی محل قدیمی ساعت 8 صبح انجام میشه ، چنان شوکه شدم که نتونستم حرف رو ادامه بدم و گوشی رو قطع کردم ، محسن مرده بود ، چند دقیقه چشمام رو بستم و خاطرات رو مرور کردم ، آخرین بار بخاطر یه پرونده وکالت به اختلاف نظر خوردیم و بعدش نه من زنگ زدم نه اون گوشی رو میگیرم و به یه دوست مشترک زنگ می زنم ، به سعید میگم که محسن مرده ، سعید مکثی می کنه و میگه یعنی چی ؟ میگم منم نمی فهمم ولی دیگه بین ما نیست ، سعید میگه مراسمش کجاست ؟ بهش میگم فردا ساعت 8 از دم خونه پدرش ، سعید میگه ساعت 8 و قطع می کنه اصلا علاقه ای به رفتن محل قدیمی ندارم ، دیدن آدم هایی که سالها ازشون بیخبرم توی مراسم تشییع جناره احوال پرسی خیلی مسخره به نظرم میاد ، با خودم تکرار می کنم محسن مرده ، محسن مرده ، محسن مرده ، ......... بعد از چند دقیقه تکرار این جمله ، برام بی معنی میشه ، دیگه محسن مرده برام معنی خاصی نداره ....... فردا صحبش ساع یادگارخودم...

ما را در سایت یادگارخودم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 68 تاريخ: يکشنبه 29 مرداد 1402 ساعت: 16:46

بهش گفتم از پشت خنجر زدی ، گفت اشتباه می کنی من صلاحت رو خواستم ، گفتم صلاح من رو تو تشخیص دادی ؟ گفت باور کن این کار عاقبت نداشت ، گوشی رو قطع کردم و توی صندلی فرو رفتم ، از نظر من رفاقت یه قداستی داره فارغ از جنسیت و سن و سال ، رفاقت فراز و نشیب داره ولی نباید به بن بست برسه ولی ایندفعه انگار به بن بست رسیده بود شاهین یکی از دوستای قدیمی بود که توی کاری باهم شریک شده بودیم ، از اول من راضی نبودم ، نمی خواستم بخاطر مسائل مالی یکی از دوستای قدیمی رو از دست بدم ، به اصرار اون یه کاری رو شروع کردیم ، سرمایه از من و کار از اون ، حالا که کسب و کار رونق گرفته بود شاهین می خواست منو دک کنه و با یه خانمی که چند وقته آشنا شده کار رو ادامه بده ، یه روز که رفته بودم کافه اونجا دیدمش ، وقتی معرفیش کرد متوجه رابطه شون شدم ، نگاه شاهین رو می شناختم ، قبلا هم این نگاه رو دیده بودم ولی فکر کردم این دفعه مثل همیشه بعد از چند وقت از سرش می افته ولی انگار ایندفعه فرق می کرد تا جایی پیش رفته که رفیق قدیمش رو هم داشت برای همیشه از دست میداد.بعضی از شب ها خواب دوست های قدیمی رو میبینم فرداش می دونم که باید تماسی بگیرم و حالی بپرسم ، بعضی هام که درست جواب نمیدن متوجه میشم که دیگه کار از کار گذشته و خوابم درست بوده و عمر رفاقت به پایان رسیده ، این یکی از کابوس های منه ، به انتها رسیدن عمر رفاقت ، همیشه دوست داشتم رفیق هام رو به هر قیمتی نگه دارم حتی در دورترین حالت رفاقت یعنی یه احوال پرسی ساده در فواصل زمانی حتی طولانی ولی بعضی وقتها فاصله ها زیاد میشه و دیر.چند وقت پیش هم خواب شاهین رو دیدم ، توی خواب ازم پرسید چرا آب دریا شوره ؟ از خواب که بیدار شدم بهش زنگ زدم ، اونجا بهم گفت که کل سرمایه ای ک یادگارخودم...

ما را در سایت یادگارخودم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 71 تاريخ: چهارشنبه 4 مرداد 1402 ساعت: 13:12

صفحه بندی